تبليغاتX
می نویسم پس هستم

یکشنبه سی ام تیر 1387

دوستان واقعیه من

 

 

درود دوستان

قبل از هر چیز باید از همتون تشکر کنم. واقعا از همه ی شما دوستان سپاسگزارم.همه شما دوستای مهربونه من و زینب هستید.با شما اصلا احساس دلتنگی و تنهایی نمی کنم.

حتما این ضرب المثل رو شنیدید که میگه : هرچی سنگه جلوی پای لنگه

از همون اولی که با زینب آشنا شدم شاهد بد بیاری ها و اتفاقات بد و بسیار ناگواری که براش می افتاد بودم ..خیلی سخته٬ اونم توی این حال و روزی که عشق من داره٬ آخه این اتفاقات برای یه آدم معمولی غیر قابل تحمله چه برسه به زینب من با این حال و روزش٬ یه دفعه به شوخی ازش پرسیدم فیلم طالع نحس رو دیده یا نه ؟

بزارید بشمارم اصلا از اول تا آخر ٬ البته خیلی مهم هاش رو مینویسم :

۱. در گذشت مادر بزرگ زینب اولیش بود.

۲.تصادف مادر زینب و رفتنش به کما ٬ واقعا توی این یکی خیلی شانس آوردیم که اتفاق ناگواری پیش نیومد و بعد از یه عمل سخت همه چی روبه راه شد.

۳.تصادف یکی از بهترین دوستای زینب توی ماه عسلش در خارج از کشور که این یکی هم خوشبختانه فرجام خوشی داشت.

تازه خیلی از اتفاق های دیگه رو به دلایل مختلف نتونستم بنویسم

فکر میکنید بعدیش چیه ؟ ها ؟ بعدیش اتفاق افتاده .. اگه نوشته های قبلی زینب رو به خاطر داشته باشید درباره پسرخاله اش علی نوشته ٬ علی همون کسی که از بچگی با زینب بود ٬ زمزمه های نامزدیشون قبل از بیماری زینب بود ٬ بعدش هم اتفاقاتی افتاد که نمی خوام بگم چون کاملا شخصیه ٬
زینب و علی همیشه با هم بودند و همدیگر رو دوست داشتند ٬ اما بعد از بیماری زینب٬ به دلایلی مجبور شدند از هم فاصله بگیرند.

علی فروردین امسال با دختر یکی از استادهاش ازدواج کرد٬ بعدش هم یه سری مشکلات خانوادگی براش پیش اومد و خیلی چیزهای دیگه ٬ تا این که چند روز پیش خودکشی کرد ٬ تا دیروز صبح بیهوش بود و بعدش هم فوت کرد. امروز صبح مراسم خاکسپاری علی انجام شد.

دیروز ساعت ۷:۵۰ دقیقه بود که زینب بهم sms داد که : Ali mord

منم در جواب بهش یه sms دادم و تسلیت گفتم .. جوابی نداد ٬ من رفتم دانشگاه ٬ تا ساعت ۳ بعد از ظهر که دیدم خبری از زینب نیست ٬ sms دادم دختر دائیش سارا جواب داد ٬ گفت که زینب شکه شده ٬ توی تخت خوابش نشسته و همین جوری به یه جایی خیره شده نه غذایی میخوره نه آب و نه حرف میزنه ٬ حتی گریه هم نمیکنه ٬ مثل مجسمه شده ٬ بهم پیشنهاد داد که به زینب زنگ بزنم تا شاید بتونم باعث بهتر شدنش بشم ٬

زنگ زدم ٬ سارا گوشی رو دم گوش زینب نگه داشته بود ٬ زینب حتی نمیتونست گوشی رو جلو گوشش نگهداره ٬ من فقط صدای نفس نفس زدن زینب رو میشنیدم ٬ شاید ۲۰ دقیقه من فقط پشت سر هم حرف میزدم ٬ من فقط صدای نفس نفس زدن تند و پشت سر هم زینب رو میشنیدم ٬ زینب بعد ۲۰ دقیقه تونست یه جمله بگه ٬ خوشحال شدم ٬ همین کافی بود برام ٬ باید گریه میکرد٬ نباید تو خودش میریخت٬ آخه زینب نباید هیجان زده بشه ٬ دیگه نباید تشنج کنه ٬ نباید ٬

زینب حالش خیلی بده ٬ خیلی ٬ نمی تونه فراموش کنه ٬ خیلی سنگینه براش٬ علی رو دوست داشت و من برای این دوست داشتن ارزش قائلم٬

از همه شما ممنونم دوستان٬ اگه شما نبودید من چیکار میکردم آخه ؟
ببخشید دیر آپ میکنم

دوستتون دارم

نوشته شده توسط زینب در 13:48 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هفدهم تیر 1387

اشک نمیگذاره بنویسم

 

درود بر دوستان

 

دوستان به بزرگی خودتون ببخشید که من اینقدر دیر میام این جا رو به روز میکنم ..
بچه ها خوشبختانه مامان زینب طی یه عمل سخت که روی مغزش انجام شد به زندگی برگشت٬ البته یه ۲ هفته ایی میشه..

دوست دارم این جا یه یه چیزایی بگم ولی میترسم زینب بیاد بخونه و ناراحت شه .. آخه نباید اعصابش تحریک بشه.. خدا کنه دیگه این جا رو نخونه 
میخوام بگم تا به حال توی زندگیم کسی رو به اندازه زینب دوست نداشتم
میخوام بگم نمی تونم بدون اون ادامه بدم
میخوام بگم که روحم خسته است
میخوام بگم که با  sms هاش زندگی میکنم از خواب بیدار میشم .. میخوابم ..رویا میبینم
عاشق صداشم .. عاشقشم
من لیاقت زینب رو نداشتم ..
کاش توی یه موقعیت دیگه باهاش آشنا میشدم ..
کاش یه جای دیگه٬ یه وقت دیگه ٬ این جوری حداقل بیشتر می تونستم بهش کمک کنم
زینب بخاطر تشتج های متعدد قطع نخاع شده.. دیگه نمی تونه راه بره..آه

زینب چند روز پیش آخرین آزمایش تکه برداریش رو انجام داد ٬ جواب آزمایش خیلی مهلک بود ٬
نمی تونم بغضم رو فرو ببرم..نمی تونم اشک هام رو پنهان کنم...نمی تونم دردهام مثل همیشه قورت بدم ..

بهم گفت جواب آزمایش چی بوده بهش گفتم که فقط به یه دکتر اکتفا نکنن اونم دکترای اونجا ..
دیشب وقتی بهم sms داد بهم گفت جواب آزمایشش رو برای یه دکتر توی آلمان و یه دکتر توی تهران فکس کردن ٬ اون ها هم همین نظر رو داشتند ٬ زینب کمتر از یکماه وقت داره یا حداکثر یک ماه ٬
این خرچنگ لعنتی .. این سرطان لعنتی تو تمام جونش ریشه دوونده

بهتون گفته بودم که من و زینب با هم ازدواج کردیم ؟
توی یکی از روزهای بهاری اردیبهشت ماه ٬من از زینب درخواست ازدواج کردم
زینب هم پذیرفت..
مهرش هم جون من شد ٬ آره جونم رو مهرش کردم..

دیگه نمی تونم ..
 دیگه نمی تونم بنویسم ..
               اشک نمیگذاره بنویسم

 

 



 

 

 

نوشته شده توسط زینب در 11:48 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387

اون بالا فقط آسمونه

درود بر دوستان

نمی دونم ٬ نمی دونم اسم این رو چی میشه گذاشت ؟ چی ؟ بدبختی ؟

بد شانسی ؟ بیچارگی ؟ بدبیاری ؟ اگه برای خودتون این اتفاق افتاده بود اسمش رو چی میگذاشتید ؟

من که دیگه گیج شدم .. بعضی وقتها با خودم فکر میکنم که یه موجود بی فایده ام .. نمی دونم

وقتی با زینب حرف میزنم و بهش می گم خوبی ؟

از پرسیدن این پرسش احمقانه شرمندش میشم .. آخه( خوبی )یعنی چی ؟ این سوال چه معنی میتونه داشته باشه براش ؟

این چند وقته به دلایل مختلف نتونستم بیام و این جا بنویسم .. از همه شماها عذر میخوام ..

چی بگم ؟  از عشقم بگم که داره پرپر میشه جلو چشمام ؟ از مادربزرگش بگم ؟ از مادرش بگم ؟

زینب حال ثابتی نداره ٬ بعضی وقتها تشنج میکنه ٬ بیشتر وقتهایی که عصبی باشه این اتفاق می افته.. آخه بعضی ها خیلی اذیتش میکنند. دوست ندارم اسمشون رو بگم چون به هر حال از فامیل های نزدیکشون هستند.

توی این مدت خیلی اتفاق ها افتاد٬ زمانی که مادر زینب برای خرید دارو به تهران اومده بود و در راه برگشت بود مادرش ٬ یعنی مادربزرگ مادری زینب حالش بد میشه و به بیمارستان منتقل میشه و فوت میکنه .. اسم این رو چی میشه گذاشت ؟ بدشانسی ؟ یا کدوم یکی از اون بالایی ها ؟

و بعد از این اتفاقاتی که مربوط میشد به علی و خانوادش که باعث تشنج شدید زینب شد .. دوست ندارم توی مسائل خانوادگی دیگران دخالت کنم و نظر بدم ولی اینو میگم که بعضی از آدما هستن که از شکنجه شدن دیگران لذت میبرند٬ بهتر بگم به سادیست از نوع ماژورش مبتلا هستند.

دیروز ظهر زمانی که مادر زینب داشته از اهواز برمیگشته با یک کامیون شاخ به شاخ میشه ٬ مامان زینب الان توی بیمارستان و در کما بسر میبره ..شاید بتونم بگم زینب ۲۴ ساعته چیزی نخورده ..

زینب من همین جوریش کم غذاست  ..  هیچ کدوم از ما نمی تونیم وضعیت زینب رو حتی تصور کنیم .. اسم این رو چی میگذارید ؟ بدبیاری ؟ ها ؟ چی گفتی ؟ فقط نگید که همه ی این اتفاقات یک آزمایش الهی و از این کوفت و زهر مار هاست ٬

من یکی شک دارم موجودی اون بالا به نام خدا وجود داشته باشه ... اون بالا فقط آسمونه ...آسمون ...فقط همین ... نمی گم برای کسی دعا کنید چون کسی وجود نداره که به دعای کسی گوش بده ... اون بالا فقط آسمونه ...فقط آسمون

بدرود

نوشته شده توسط زینب در 20:23 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه یکم خرداد 1387

درود دوستان

طی یک آزمایش دیگه ای که زینب چند روز پیش انجام داد مشخص شد که بیماری به کندی داره پیشرفت میکنه ٬

ولی همچنان درد های پی در پی برجای خودشون باقی هست..

آرزوی سلامتی و تندرستی برای زینب و همه شما دارم

با سپاس

نوشته شده توسط زینب در 13:4 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387

درود بر همگی دوستان عزیز...

 

این دفعه دیگه خودم هستم. خود خودم ... دلم برای همتون تنگ شده بود

 

ولی راستش روزهای سختی رو پشت سر گذاشتم. خیلی سخت ولی با وجود

 

دوست عزیز و مهربون خودم که از همه ی دنیا هم بیشتر دوستش دارم تحمل

 

سختی ها برام راحت تر بود. امیر عزیزم خیلی به من کمک کرد که بتونم این

 

بحران رو پشت سر بذارم. شاید اگه اون نبود من تا حالا صد بار خودمو از بین

 

برده بودم...دوستی که با وجود فاصله ی مکانی همیشه حضورش رو پیش خودم

 

و کنارم احساس میکنم. دوستان من اصلا قصد نداشتم بار دیگه چیزی برای وبلاگم

 

بنویسم چون این وبلاگ از طرف من به امیر هدیه داده شده و من دیگه خودمو صاحب

 

اینجا نمیدونم. این پست رو هم به عنوان آخرین پست من حساب کنید.علاوه بر دلیل بالا

 

خودم هم دیگه اونقدر در خودم توان جسمی نمی بینم که بخوام به این کار ادامه بدم.

 

راستش بعد از جواب آخرین آزمایش یعنی تقریبا یه ماه پیش کلا از همه نظر به هم

 

ریختم. دکتر جان گفت که جناب سرطان داره پیشرفت میکنه و احتمالا تا 6 ماه دیگه

 

کارمو یه سره میکنه...اوایل خیلی ناراحت و عصبی بودم. مدام به خودکشی فکر میکردم

 

ولی باز هم امیر دستمو گرفت...دوستان از همه ی شما متشکرم که پیوسته به یاد من

 

بودید و منو فراموش نکردید و در ضمن از همگی شما عذ ر میخوام که نتونستم جواب

 

محبت های شما رو بدم. در اینجا با همگی شما خداحافظی میکنم و برای تک تک شما

 

آرزوی خوشبختی میکنم. دوستتون دارم. دلم براتون تنگ میشه.

 

 

 

نوشته شده توسط زینب در 13:29 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387

درود بر دوستان

بچه ها خیلی ازتون ممنونم که به اینجا سر میزنید و نگران حال زینب هستید.سلام همتون رو بهش رسوندم و اون هم به همه ی شما سلام رسوند ،
متاسفانه زینب خیلی سخت نفس می کشه و برای بهتر نفس کشیدن باید از کپسول اکسیژن کمک بگیره ، نیروی جسمانیش خیلی تحلیل رفته بخاطر اینکه خوب نمی تونه غذا بخوره ، به خدا نمی خوام این حرفا رو بزنم که باعث ناراحتیتون بشه ولی زینب مثل شمع داره آب میشه...
بعضی از دوستان خواسته بودند با زینب صحبت کنند ، باید بگم متاسفانه امکان پذیر نیست ، من خودم هر 3 یا 4 روز یه بار میتونم باهاش حرف بزنم ، نه شرایطش برای این کار مناسبه و نه خودش مایله .. من تا اون جایی که میتونم سعی می کنم خوشحالش کنم و بهش امیدواری بدم ،
از همه ی شما سپاسگزارم ، از جل عزیز ، سارا گرامی ، رویا خانوم ، عروس ناز و آرامشش و محمد حامد و سپیده و بقیه..نظراتتون به من خیلی از نظر روحی کمک می کنه..
به امید خدا

نوشته شده توسط زینب در 17:36 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387

درود دوستان

نمی دونم چی بگم .. راستش با خودم گفتم اگه خبر ندم بچه ها نگران میشن ، اگر هم خبر بدم همش خبرهای درد و ناخوشایندی هست ولی باز از هیچی بهتره ... دیشب حدود ساعت 10:30 بود که زینب بهم sms داد ، حالش خوب نبود...درد داشت ، بعدش هر چی بهش sms دادم جواب نداد .. داشتم دیوونه میشدم.. میخواستم سرم رو به دیوار بکوبم..

 اشکم در اومده بود.. دست خودم نبود ، انگار یکی دیگه داشت کنترلم می کرد، مثل مرغی شده بودم که سرم رو بی هوا کنده باشند، مثل دیوونه ها بی دلیل این ور اون ور می پریدم ،آخه زینب من چه گناهی کرده خدایا که این جوری بشه ، بهش چند بار sms دادم ولی جوابی نداد ، عین یه بچه کوچیک که مامانش رو گم کرده باشه گریه میکردم ، این حرفا رو میزنم چون کسی رو ندارم بهش بگم..میدونم که خود زینب هم دیگه به این جا سر نمی زنه ، همین الانم اشکام نمی گذاره که راحت بنویسم..دوستان دعا کنید ...

امروز ساعت 10:00 صبح بهم sms داد و گفت که دیشب درد غیر قابل تحملی داشته خیالم راحت شد که اتفاقی نیوفتاده ، و همین الانم که دارم این مطلب رو مینویسم زینب داره درد زیادی رو تحمل می کنه ، دردی که حتی بهش اجازه تکون خوردن نمی ده ، حتی نمی تونه از جاش بلند شه..

    خدایا ..........

نوشته شده توسط زینب در 19:55 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387

درود بر دوستان

من امیر٬ دوست زینب  هستم ٬ این وبلاگ از طرف زینب به من سپرده شده تا من بگردونمش ٬ چون خودش دیگه علاقه ای به این کار نداشت اینجا رو به من سپرد. دلم نیومد شما رو بی خبر بگذارم چون دیدم دوستان نگران حال زینب هستند.

تنها اتفاق بدی که تو این مدت افتاد این بود که عصب های پای زینب بر اثر تشنج های متعدد تحت تاثیر قرار گرفت و چند روز نتونست راه بره ٬ ولی از دیشب عصب های پاهاش خدا رو شکر برگشته و امروز به سختی میتونه راه بره . نمی دونم دیگه چی باید بگم ٬ امیدوارم حالش زودتر خوب بشه ٬ خوشبختانه امروز روحیه بهتری نسبت به روزهای دیگه داره

از تمام دوستانی که توی این مدت نگران حال زینب بودند سپاسگزارم سلام همتون رو بهش میرسونم

با سپاس

نوشته شده توسط زینب در 12:24 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387

" خیانت "

دستانم را در دستانش گرفت, چشمانش را به چشمانم دوخت, خیره شد به

لبهایم و منتظر ماند تا کلامی با او سخن گویم...اما من هیچ نگفتم.کوچه ی

بن بست عاشقی پیش رو و دشت پهناور رهایی پشت سر...غروب پاییز بود

و نوای دلنشین کلاغ ها در گوشهایم طنین انداخته بود!!! نوای دلنشین؟؟؟

آری از نقطه ی آغاز عشق, گوش خراشترین صداها نیز گویی نغمه ملکوتی

است که بر دل و جان می نشیند...لب باز کرد و گفت:" تو پری کوچک دریای

غمگین قلب من هستی.بیاو سبوی غم بشکن و بلور شادی بنشان در کنج این

دل خسته." گفت:"تو را سوار میکنم به روی آن ابر پنبه ای سفید, برایت

نسیم میشوم و ابرک کوچک را همچون سواری که اسب بادپایش را هی میکند

به پیش میرانم تا دوش به دوش هم هجرت کنیم به سرزمین عاشقان...به او گفتم

"سرزمین عاشقان؟ براستی چنین سرزمینی هم وجود دارد؟" لبخند زد و گفت

"آری هست, هست. تو فقط پا به پای من بیا. بیا تا از این شهر مرده رها شویم,

شهری با آدمیان دلمرده و سنگی, آسمانی خاکستری, خانه هایی بی روح,شبهای

دلتنگی و فراغ...بیا" نور امید در دلم جوانه زد. با خویشتن خویش فکر کردم که

میروم, با او میروم...تا هرجا که خواست.به هرجا که شد.تاب ماندن در این دیار

شب زده را نداشتم.باید رها می شدم از این سکون تلخ کشنده. باید رود می شدم

و می رفتم. از پای کاج های بلند, از میان دشتهای پرگل و شاید هم از درون جنگل

تاریک دهشتناک میگذشتم...ولی می دانستم که عاقبت روزی خواهد رسید که مادر

خود دریا را در آغوش گیرم و آن روز وصال  خواهد بود... چشم از او برگرفتم

و به آسمان نگریستم. هنوز شب بود, اینجا همیشه شب است...او هنوز به من زل

زده بود, منتظر بود, منتظر پاسخی از سوی پری دریای قلبش... من نیز لب باز

کردم. می خواستم به او بگویم که با تو خواهم ماند تا انتهای دلداگی... اما ناگهان

صدایی به گوشم رسید. کوچه باغ تنهایی ما را چه کسی یافته بود؟! صدای خش خش

برگهای پاییزی را که زیر پاهای رهگذر له میشدند می شنیدم. گویی فریاد می زدند و

کمک می خواستند. رو برگرداندم تا ببینم چه کسی خلوت پاک ما را به هم زده. اوه

او کیست؟ ساحره ای را می بینم با چشمانی افسونگر. به محبوب من می نگرد, لبخند

پر فریبش را نثار او کرد و دستان شیطانی اش را به دستان او پیوند زد... محبوب من

جادو شده بود. دستان مرا رها کرد, بر لبانش مهر خاموشی زد و به او پیوست...

میخواستم به او بگویم پس چه شد آن همه حرف های دلربا؟ سرزمین عاشقان را, راه

کجاست؟اما حتی فرصت, آه, فرصت...آری فرصتی باقی نمانده بود تا به او بگویم:

 "محبوب من, بدرود"

من هنوز در کوچه باغ خاطره ها تنها ایستاده ام و به کوچه ی بن بست خیره شده ام

اما...اما می دانم که او دیگر باز نمی گردد... چه می شنوم؟ اوه صدای گوشخراش

قناریها آزارم میدهد!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده توسط زینب در 19:35 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387

"بیا تا قدر یکدیگر بدانیم

که تا ناگه زیکدیگر نمانیم

غرض ها تیره دارد دوستی را

غرض ها را چرا از دل نرانیم؟

کریمان جان فدای دوست کردند

سگی بگذار ما هم مردمانیم

کی خوشدل شوی از من که میرم؟

چرا مرده پرست و خصم جانیم؟

چو بعد مرگ خواهی آشتی کرد

همه عمر از غمت در امتحانیم

کنون پندار مردم آشتی کن

که در تقدیر ما چون مردگانیم"

 

سلام. دلم واسه ی همتون تنگ شده بود...خیلی... از خدا که پنهون نیست از شما

چه پنهون که هفته ی خیلی بدی بود. وحشتناک بود. ولی به هرحال گذشت...حالا

خوبم. یعنی فکر نکنم که از این بهتر بشم.توی این یک هفته ایی که بیمارستان

بودم تجربه ی تلخی داشتم.هم اتاقیم یه زن بود که فقط یک سال از ازدواجش

گذشته بود. البته هردوخانواده با ازدواجشون مخالف بودن ولی علیرغم تمام

مخالفت ها بالاخره اون دوتا به هم می رسن...اما خانواده ی دختره اونو از

خودشون طرد می کنن.باباش از ارث محرومش میکنه و اجازه نمی ده که

دیگه پاشو بذاره توی خونه اش...مامان بیچارش هم این وسط گیر افتاده بود

که چه کار کنه...به هرحال مدتی میگذره. زندگی خیلی خوبی با شوهرش داشته.

همدیگه رو خیلی دوست داشتن. خلاصه اینکه از کاری که کرده بودن اصلا احساس

پشیمونی نمیکردن تا اینکه... یه روز حدود شش ماه پیش صبح که پا میشه می بینه

سرش خیلی گیج میره, حالت تهوع و سردرد هم که افتاده بود به جونش. اول فکر

کرد که شاید بارداره. با هم میرن دکتر و تست حاملگی میده...جواب منفی بود...

تعجب کرده بودن که پس این حالت هایی که بهش دست میده واسه ی چیه. باز هم

چندتا آزمایش دیگه و بالاخره متخصص مغز و اعصاب و جواب نهایی... یک تومور

بدخیم زیر مخچه...عمل جراحی...در آوردن تومور...فقط مادر پنهانی تونست بیاد

عیادت دخترش...پدر با اینکه می دونست دخترش توی بستر بیماری افتاده اما باز هم

نیومد...دختر دلتنگ پدر میشه, بهش زنگ میزنه...اما پدرش جوابشو نمیده و گوشی رو

توی صورت دخترش قطع میکنه...دختر غصه دار میشه, گریه میکنه...بالاخره حال دختر

رو به بهبودی میره و دوباره برمیگرده سر خونه و زندگیش... شوهرش براش جشن

میگیره...یه جشن دو نفره...مدتی رو با هم میرن سفر...دوباره زندگی به حالت عادی

برمیگرده تا اینکه روز شنبه دوباره حالش به هم میخوره و مجبور میشه برای یکسری

آزمایشات بستری بشه... و این شد که ما دوتا هم اتاق شدیم...دکتر تشخیص داد که هنوز

قسمتی از تومور توی مخچه باقی مونده و باید دوباره عمل بشه... قرار بود تا روز سه شنبه

 که برای عمل اعزام میشه تهران توی همون بیمارستان بستری بمونه...مادو شب هم اتاق

بودیم...تنها ملاقات کنندش شوهرش بود...همین و بس... پدر نیومد و نگذاشت که مادر هم

بیاد دیدن دخترش... غافل از اینکه... شب دوشنبه بود.دو شب قبل ما تا صبح با هم حرف

می زدیم...اما اون شب دیدم معصومه حالش زیاد خوب نیست.بهش گفتم که میخوای پرستار

رو خبر کنم که بیاد...گفت نه... فقط شماره ی محمود رو واسم بگیر...میخوام باهاش حرف

بزنم...شماره رو واسش گرفتم.کلی با هم حرف زدن ولی معصومه اصلا بهش نگفت که

حالش بده.فقط گفت"به بابام بگو همیشه چشم انتظارش بودم ولی نیومد. از بابا خواهش

کن که منو ببخشه. من نمیخواستم اینجوری بشه.فقط دوست داشتم زندگی کنم.گریه کرد.

معلوم بود که شوهرش از حرفهای همسر محبوبش بی تاب شده.آخه معصومه همش

میگفت"به خدا هیچی نیست.فقط دلم خیلی گرفته همین"صدای پای پرستار مزاحم رو از

دور شنیدم که داشت میومد طرف اتاق ما...به معصومه اشاره کردم که پرستار داره میاد.

اونم هول هولکی به محمود گفت که "خیلی دوستت دارم.به محض اینکه تونستم دوباره

زنگ میزنم..."تلفن رو قطع کرد. ما هم خودمونو زدیم به خواب. من واقعا خوابم برد.

فکر کنم که یه دو ساعتی خوابیدم. ولی یهو از خواب پریدم. معصومه رو نگاه کردم.

دیدم تکون نمیخوره. با خودم گفتم که حتما اونم خوابش برده...اما من دیگه نتونستم

بخوابم...اتاق تاریک بود. نمی دونم چرا یهو نگرانی افتاد به جونم. پاشدم رفتم چراغو

روشن کردم... دیدم معصومه اصلا تکون نمیخوره...خیلی ترسیدم... رفتم بیرون و به

پرستار خبر دادم. اونم رفت طرف معصومه. بعدش یهو دیدم خیلی سریع خودشو رسوند

به تلفن و به دکتر زنگ زد که بیاد. چند دقیقه ی بعد دکترها و پرستارها مثل مور وملخ

ریختن توی اتاق...دستگاه شوک... منم وقتی دیدم اوضاع اینجوریه رفتم به محمود زنگ

زدم که زود خودتو برسون...بالاخره باید یکی پیشش باشه یانه؟ نیم ساعت بعد محمود

با سر و وضعی آشفته رسید بیمارستان ولی دیگه کار از کار گذشته بود...معصومه مرده

بود...محمود حالش بد شد...من تا اون روز ندیده بودم مردی از خبر مرگ حتی عزیزترین

کسش اینجوری بشه...به هر حال دیدم محمود نقش زمین شد و دوتا پرستار  اومدن و

اونو با خودشون بردن...من هنوز گیج بودم...آخه همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاده بود.

پرستار به خونه ی پدر معصومه زنگ زد تا خبرو بهشون بگه... یک ساعت بعد مادر و

پدر معصومه اومدن بیمارستان... دلم میخواست بلند بشم و با مشت و لگد بیفتم به جون

بابای معصومه و بهش بگم پس تا حالا کجا بودی؟خیلی خودمو کنترل کردم که هیچی نگم.

منتظر بودم تا ببینم چی کار میکنه... مامانش که مثل دیوونه ها خودشو میزد به در و دیوار

و موهاشو میکشید و همش میگفت: صابر خدا لعنتت کنه که نذاشتی دخترمو ببینم.........

میدونستم اسم بابای معصومه صابره... مامانه رو بردن بیرون تا بهش مسکن بزنن.

اما بابای معصومه عین برق گرفته ها بود... بی حرکت نشسته بود بالای جنازه و

هیچی نمی گفت. یک ساعت اینجوری گذشت تا اینکه وقتش رسیده بود تا جنازه رو ببرن.

دوتا پرستار اومده بودن تا سرم و بقیه ی وسایل رو ازش جدا کنن. تا اینکارو کردن یهو

دیدم بابای معصومه زد زیرخنده!!! اینقدر خندید تا آخرش شروع کرد به گریه کردن...

هی می خندید...هی گریه می کرد... من داشتم از ترس میمردم... بعدش بلند شد و به طرف

یکی از پرستارها حمله کرد و بهش گفت که تو حق نداری به دختر من دست بزنی...

بعدش هرچی دم دستش بود زمین زد و شکست...هیچ کس جرئت نمی کرد بهش نزدیک

بشه. به حراست خبر داده بودن ولی اونا هنوز نیومده بودن... آخر سر هم نشست زمین و

شروع کرد خودشو زدن...بعدش هم خودشو پرت کرد روی دخترشو نمیذاشت اونو ببرن.

محکم گرفته بودش توی بغلش و نمیذاشت کسی بهش نزدیک بشه.بالاخره این ماجرا حدود

دو ساعت طول کشید تا اینکه یکی از پرستارهای مرد سریع رفت طرفشو بهش یه آمپول

بیهوشی زد و منتقلش کردن بخش بیماران روانی...

حتما شما هم مثل من از این اتفاق ناراحت شدین. ولی اینو نوشتم تا از شما خواهشی

بکنم اون هم اینه که با هرکسی که قهرین یا ازش کینه به دل دارین حتی اگه مطمئن

هستین که خودتون بی گناهین و اون گناهکار در اولین فرصت باهاش آشتی کنین

قبل از اینکه خیلی دیر بشه چون با عذاب وجدان نمیشه کاری کرد...

 

نوشته شده توسط زینب در 14:21 |  لینک ثابت   • 

جمعه شانزدهم فروردین 1387

"مهمونی دل"

 

گفته بودی حرف نگفته ای رو بگم که تا حالا فرصتش نشده برای کسی بازگو کنم.

چی بگم که دلم خیلی پره... راستش فرصت بود ولی من شرم داشتم که بگم. ولی

حالا که آب از سرم گذشته و دیگه دلیلی نمی بینم برای حبس کردن این بغض تلخ

و سنگین تو گلوم...آخه دارم خفه میشم..."از بچگی وقتی زبون باز کردم بهم یاد

دادن که فقط بگم:مامان. اون وقت ها فکر می کردم که لابد همه ی بچه ها مثل من

هستن یعنی تموم دنیا خلاصه میشه توی همین یک کلمه و بس...روزها گذشت...

کمی بزرگتر شدم... خوب که به دور و برم نگاه کردم دیدم نه! بچه های دیگه بجز

مامان یک کلمه ی دیگه رو هم مدام تکرار می کنن:بابا. از مامان پرسیدم: پس

بابای من کجاست؟؟؟ دیدم مامان بغض کرد,چشماش پر از اشک شد وگریه کرد.

ترسیدم... فکر کردم حرف بدی زدم...منم گریه کردم. مامان اشکامو پاک کرد.دستمو

گرفت و بردم یه جایی و بهم گفت:"اسم اینجا گلزار شهداست..."من نفهمیدم اینی

که گفت یعنی چی! باز هم رفتیم جلوتر تا اینکه رسیدیم به یه سنگ قبر که میگفتن

بابا اون زیر خوابیده...باز هم نفهمیدم...خب اگه خوابیده چرا بیدار نمی شه؟ اصلا

چرا نمیاد خونه پیش ما بمونه؟ هوا بارونی بود... هیچ سایه بونی بالای قبر بابا نبود.

به مامان گفتم: خب بابا گناه داره, اینجوری زیر بارون خیس می شه... بهش بگو

با ما بیاد خونه! این بار هم نفهمیدم که مامان داشت گریه میکرد یا قطره های بارون

بود که صورتشو خیس کرده...روزها همینجوری از پی هم می رفتن تا اینکه یه

روز شنیدم بچه ها میگن بابای لیلا مرد.لیلا تا چند روز مدرسه نیومد. وقتی هم اومد

همش گریه می کرد.بهش گفتم:چرا گریه می کنی؟جواب داد:آخه بابام مرده.من خیلی

دوستش داشتم.بعدش یهو زد زیر گریه.همش داشتم به این حرفش فکر می کردم که

"خیلی بابامو دوست داشتم" ولی من هیچ احساسی نسبت به بابای خودم نداشتم.

دوستش نداشتم هیچی. تازه ازش متنفرهم بودم که چرا منو مامانو تنها گذاشت و رفت

تا مامان این همه غصه بخوره و من حسرت.تازه معنی واقعی مرگ رو فهمیدم.با خودم

گفتم:پس بابای منم مثل بابای لیلا مرده...ظهر که برگشتم خونه از مامان پرسیدم: بابا مرده

مرده آره؟دیدم مامان اخم کرد و جواب داد: بابا همیشه زنده است.بعد دستشو گذاشت روی

قلبمو گفت:اون همیشه اینجاست.خیلی خوشحال شدم که فهمیدم بابا همیشه پیش منه.

اونروز حرف مامانو باور کردم ولی امروز می فهمم که مامان به من دروغ گفته بود.چه فرقی

می کنه که بابای من چه جوری مرد و بابای لیلا چه جوری؟ چه فرقی می کنه که بابای من

شهید شد ومرد و بابای لیلا سکته کرد و مرد؟ هیچ فرقی نمی کنه...اگه این جمله حقیقته

که شهدا همیشه زنده هستند پس چرا من اینقدر تنهام؟چرا نمی تونم بغلش کنم و از

دردهام براش بگم؟چرا توی بدترین شرایط جای دستهای گرم و چشمهای مهربونش باید

خالی باشه؟ چرا؟چرا؟چرا؟و هزارتا چرای دیگه...   

 

نوشته شده توسط زینب در 13:47 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387

سلام مهربانان

راستش یکی از دوستان مهمانی را به عنوان"مهمانی دل" برپا کرده اند. من هم یکی

از مهموناش هستم... من می تونم سه نفر رو به این مهمونی دعوت کنم. البته شرط

ورود به مهمونی اینه که این سه نفری که من دعوت می کنم هر کدوم در دو پاراگراف

حرف دلشونو که تا حالا فرصت نشده بگن توی وبلاگشون بنویسن به اضافه ی

یک تصویر... خب اینم یه جورشه دیگه... کسانی که من دعوت می کنم عبارتند از

سارا            محمدحامد            و خود پیشنهاد دهنده ی مهمونی!!!
نوشته شده توسط زینب در 23:4 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دوازدهم فروردین 1387

 

" سرنوشت "


همیشه اینگونه بوده است. کسی را که خیلی دوست داری زود از دست می دهی

پیش از آنکه خوب نگاهش کنی. مثل پرنده ای زیبا بال می گیرد و دور می شود.

فکر می کردی می توانی تا آخرین روزی که زمین به دور خود می چرخد و

خورشید از پشت کوه ها سرک می کشد در کنارش باشی. هنوز بعضی از

حرفهایت را به او نگفته بودی, هنوز همه ی لبخندهایت را به او نشان نداده بودی.

همیشه اینگونه بوده است کسی را که از دیدنش سیر نشدی زود از دنیا می رود...

وقتی به خودت می آیی که حتی ردی از او در خیابان نیست. فکر میکردی میتوانی

با او به همه ی باغ ها سر بزنی و خرده های نان را به مرغابی های آبی تنها بدهی.

هنوز روزهای زیادی باید با او به تماشای موجها می رفتی. هنوز ساعت های

صمیمانه ای باید با او اشک می ریختی. همیشه اینگونه بوده است. وقتی دور و برت

پر است از نیلوفرهای آبی , خواب های بی رویا و آیینه های بی تاب, وقتی از هر

روزی بیشتر به او نیاز داری ناباورانه او را در کنارت نمی بینی. فکر میکردی دست

در دست او خنده کنان به آن سوی نرده های آسمان خواهی رفت.هنوز پیراهن

خوشبختی را کامل بر تن نکرده بودی.هنوز ترانه های عاشقی را تا آخر با او نخوانده

بودی.همیشه اینگونه بوده است. او که می رود, او که برای همیشه می رود تو آنقدر

تنهامی شوی که نام روزها را فراموش می کنی. از عقربه های ساعت میگریزی و هیچ

فرشته ای به خوابت نمی آید. احساس می کنی به دره ای تهی از باران و درخت سقوط

کردی. احساس می کنی کلمات لال شده اند, پلها فرو ریخته اند, کفش ها پاره شده اند,

دستها یخ زده اند و پروانه ها سوخته اند. راستی اگر او هنوز نرفته است, اگر هنوز باد

شمع هایت را خاموش نکرده است, اگر هنوز می توانی برایش استکان چای بریزی و

غزلی از حافظ بخوانی, قدر تک تک نفسهایش را بدان و به فرشته ای که می خواهد او

را از زمین به آسمان ببرد,بگو: " تو را به صدای گنجشک ها و بوی خوش آرزوها

سوگند می دهم او را از من مگیر "...

 

اگه قشنگ نبود ببخشید. آخه از این دل غمگین و فکری خسته چیزی از این بهتر تراوش

نمیشه. خیلی دلم گرفته....... دیشب با خبر شدم که یکی از دوستانی که طی مدت بیماری

باهاش آشنا شده بودم پر کشید ورفت...اسمش سحر بود ولی سرطان خون باعث شد که

در 23 سالگی غروب کنه...آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

نوشته شده توسط زینب در 13:3 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه یازدهم فروردین 1387

سلام به همه ی دوستای گلم. نوشته بودم که قراره از دیروز مرحله ی

جدید شیمی درمانی رو شروع کنم ولی امروز که بیمارستان بستری بودم

جناب دکتر تشخیص دادن که فعلا بدنم برای شیمی درمانی آمادگی نداره.

حالا هم دست دختر دایی گلم رو می بوسم که هرچی من بهش میگم داره

تایپ می کنه آخه نه که خودم حالم خیلی خوبه نمیتونم حتی تکون بخورم.

خوب شد نمردیم و چشممون به جمال چرخ ویلچر هم روشن شد...........

نمی دونین چه حالی داره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! به هرحال من دختر داییم

رو پیش خودم گروگان گرفتم تا هروقت دلم خواست کت بسته بنشونمش پشت

کامپیوتر و ازش بیگاری بکشم.البته نگران نباشید. وقتی مطلب تایپ شده تموم

میشه خودم هم یه دور می خونمش تا جایی رو سانسور نکرده باشه! میبینید تو

رو خدا داره چپ چپ به من نگاه میکنه.   به من میگه تو دیوونه ای که

توی این ولوشو وبلاگ راه انداختی؟ که چی بشه؟ حیف که لذت داشتن دوستایی

که از راه دور هم نگران حال تو باشن بدون اینکه بشناسنت رو درک نکرده وگرنه

هیچ وقت این حرفو نمیزد... بهتره تا کتک نخوردم همین جا تمومش کنم...

یه عالمه حرف داشتم براتون ولی حیف که نمی تونم بگم... آخه حالا اگه مامان

از بیرون بیاد و ببینه من خواب نیستم و دارم کار غیر قانونی میکنم دیگه حسابم

با کرام الکاتبینه... امیدوارم که تنتون همیشه سالم باشه. خداحافظ تا بعد.........

نوشته شده توسط زینب در 22:28 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه یازدهم فروردین 1387

سنگ گور

ای رفته ز دل ، رفته ز بر ، رفته ز خاطر
بر من منگر تاب نگاه تو ندارم
بر من منگر زانکه به جز تلخی اندوه
در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم
ای رفته ز دل ، راست بگو !‌ بهر چه امشب
با خاطره ها آمده ای باز به سویم؟
گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه
من او نیم او مرده و من سایه ی اویم
من او نیم آخر دل من سرد و سیاه است
او در دل سودازده از عشق شرر داشت
او در همه جا با همه کس در همه احوال
سودای تو را ای بت بی مهر !‌ به سر داشت
من او نیم این دیده ی من گنگ و خموش است
در دیده ی او آن همه گفتار ، نهان بود
وان عشق غم آلوده در آن نرگس شبرنگ
مرموزتر از تیرگی ی شامگهان بود
من او نیم آری ، لب من این لب بی رنگ
دیری ست که با خنده یی از عشق تو نشکفت
اما به لب او همه دم خنده ی جان بخش
مهتاب صفت بر گل شبنم زده می خفت
بر من منگر ، تاب نگاه تو ندارم
آن کس که تو می خواهیش از من به خدا مرد
او در تن من بود و ، ندانم که به ناگاه
چون دید و چه ها کرد و کجا رفت و چرا مرد
من گور ویم ، گور ویم ، بر تن گرمش
افسردگی و سردی ی کافور نهادم
او مرده و در سینه ی من ،‌ این دل بی مهر
سنگی ست که من بر سر آن گور نهادم

 

نوشته شده توسط زینب در 21:10 |  لینک ثابت   • 

جمعه نهم فروردین 1387

سلام به همگی.توی این مدتی که دارم وبلاگ نویسی میکنم احساس بهتری

نسبت به زندگی پیدا کردم و خیلی خوشحالم که دوستانی به گلی شما پیدا

کردم.اگه میدونستم اینجوریه خیلی زودتر اینکارو میکردم. شاید توی دلتون بگید

که چرا من این چیزها رو مینویسم؟واسه چی؟راستش دوست دارم خیال کرده

باشم که آره یکی هست که درد دلهای منو میخونه وشاید به اندازه ی سر سوزنی

گاهی به فکر من باشه و توی دعاهاش هم منو یاد کنه و از خدا بخواد که از این برزخ

نجاتم بده...وگرنه اگه منظوری جز این داشتم با این همه دردی که گاهی اونقدر آزارم

میده که آرزو میکردم ای کاش هرگز به دنیا نیومده بودم نمینشستم از غصه هام براتون

بگم. نوشتم چون دیگه داشتم منفجر میشدم.آخه بعضی حرفها هستن که آدم نمیتونه

به نزدیکان و دوستانش بگه.نمیدونم من که اینجوریم. فکر میکنم که خودشون به اندازه

کافی غصه دار هستن من دیگه بیشتر از این ناراحتشون نکنم. پس این وسط یک گروه

با گوشی شنوا و چشمانی بینا و دلی همراه باقی میمونن که اگرچه اسمشونو گذاشتن

"غریبه" ولی از صدتا آشنا هم آشناتر هستن و میشه بی هیچ نگرانی نشست و باهاشون

گفت و گفت و گفت تا کمی آروم شد. به هرحال ازتون ممنونم که وقت میذارین و

واگویه های منو میخونین.حتی المقدور سعی کنید که نظرات الهام بخش و پرامیدی

برام بذارین چون توی این مدت به اندازه ی کافی طعم تلخ نیش و کنایه وناامیدی رو

تجربه کردم و دیگه بیش از این طاقت شنیدن اینجور حرفا رو ندارم. احتمالا تا مدتی

نخواهم توانست که وبلاگمو به روز کنم آخه مرحله ی جدید شیمی درمانی از فردا

شروع میشه و روزهای سختی در انتظارم خواهند بود. تو رو خدا واسم دعا کنید.

دوستتون دارم یه عالمه...................

 

 

نوشته شده توسط زینب در 15:22 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه هشتم فروردین 1387

"جوانی"

 

جواني ، داستاني بود

پريشان داستان بي سرانجامي

غم آگين قصه تلخي كه از يادش هراسانم

به غفلت رفت از دستم، وزين غفلت پشيمانم

***

جواني چون كبوتر بود و بودممن يكي طفل كبوتر باز

سرودي داشت آن