تبليغاتX
می نویسم پس هستم -

جمعه نهم فروردین 1387

سلام به همگی.توی این مدتی که دارم وبلاگ نویسی میکنم احساس بهتری

نسبت به زندگی پیدا کردم و خیلی خوشحالم که دوستانی به گلی شما پیدا

کردم.اگه میدونستم اینجوریه خیلی زودتر اینکارو میکردم. شاید توی دلتون بگید

که چرا من این چیزها رو مینویسم؟واسه چی؟راستش دوست دارم خیال کرده

باشم که آره یکی هست که درد دلهای منو میخونه وشاید به اندازه ی سر سوزنی

گاهی به فکر من باشه و توی دعاهاش هم منو یاد کنه و از خدا بخواد که از این برزخ

نجاتم بده...وگرنه اگه منظوری جز این داشتم با این همه دردی که گاهی اونقدر آزارم

میده که آرزو میکردم ای کاش هرگز به دنیا نیومده بودم نمینشستم از غصه هام براتون

بگم. نوشتم چون دیگه داشتم منفجر میشدم.آخه بعضی حرفها هستن که آدم نمیتونه

به نزدیکان و دوستانش بگه.نمیدونم من که اینجوریم. فکر میکنم که خودشون به اندازه

کافی غصه دار هستن من دیگه بیشتر از این ناراحتشون نکنم. پس این وسط یک گروه

با گوشی شنوا و چشمانی بینا و دلی همراه باقی میمونن که اگرچه اسمشونو گذاشتن

"غریبه" ولی از صدتا آشنا هم آشناتر هستن و میشه بی هیچ نگرانی نشست و باهاشون

گفت و گفت و گفت تا کمی آروم شد. به هرحال ازتون ممنونم که وقت میذارین و

واگویه های منو میخونین.حتی المقدور سعی کنید که نظرات الهام بخش و پرامیدی

برام بذارین چون توی این مدت به اندازه ی کافی طعم تلخ نیش و کنایه وناامیدی رو

تجربه کردم و دیگه بیش از این طاقت شنیدن اینجور حرفا رو ندارم. احتمالا تا مدتی

نخواهم توانست که وبلاگمو به روز کنم آخه مرحله ی جدید شیمی درمانی از فردا

شروع میشه و روزهای سختی در انتظارم خواهند بود. تو رو خدا واسم دعا کنید.

دوستتون دارم یه عالمه...................

 

 

نوشته شده توسط زینب در 15:22 |  لینک ثابت   •