یکشنبه یازدهم فروردین 1387
سنگ گور
ای رفته ز دل ، رفته ز بر ، رفته ز خاطر
بر من منگر تاب
نگاه تو ندارم
بر من منگر زانکه
به جز تلخی اندوه
در خاطر از آن
چشم سیاه تو ندارم
ای رفته ز
دل ، راست بگو ! بهر چه امشب
با خاطره
ها آمده ای باز به سویم؟
گر آمده ای از پی
آن دلبر دلخواه
من او نیم او
مرده و من سایه ی اویم
من او نیم آخر دل
من سرد و سیاه است
او در دل
سودازده از عشق شرر داشت
او در همه جا با
همه کس در همه احوال
سودای تو را ای
بت بی مهر ! به سر داشت
من او نیم این
دیده ی من گنگ و خموش است
در دیده ی
او آن همه گفتار ، نهان بود
وان عشق غم
آلوده در آن نرگس شبرنگ
مرموزتر از تیرگی
ی شامگهان بود
من او نیم
آری ، لب من این لب بی رنگ
دیری ست که با
خنده یی از عشق تو نشکفت
اما به لب او همه
دم خنده ی جان بخش
مهتاب صفت بر گل
شبنم زده می خفت
بر من منگر ، تاب
نگاه تو ندارم
آن کس که
تو می خواهیش از من به خدا مرد
او در تن
من بود و ، ندانم که به ناگاه
چون دید و
چه ها کرد و کجا رفت و چرا مرد
من گور ویم ، گور
ویم ، بر تن گرمش
افسردگی و سردی ی
کافور نهادم
او مرده و در
سینه ی من ، این دل بی مهر
سنگی ست که من بر
سر آن گور نهادم
