یکشنبه یازدهم فروردین 1387
سلام به
همه ی دوستای گلم. نوشته بودم که قراره از دیروز مرحله ی
جدید
شیمی درمانی رو شروع کنم ولی امروز که بیمارستان بستری بودم
جناب
دکتر تشخیص دادن که فعلا بدنم برای شیمی درمانی آمادگی نداره.
حالا هم
دست دختر دایی گلم رو می بوسم که هرچی من بهش میگم داره
تایپ
می کنه آخه نه که خودم حالم خیلی خوبه نمیتونم حتی تکون بخورم.
خوب شد
نمردیم و چشممون به جمال چرخ ویلچر هم روشن شد...........
نمی
دونین چه حالی داره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! به هرحال من دختر داییم
رو پیش
خودم گروگان گرفتم تا هروقت دلم خواست کت بسته بنشونمش پشت
کامپیوتر
و ازش بیگاری بکشم.البته نگران نباشید. وقتی مطلب تایپ شده تموم
میشه
خودم هم یه دور می خونمش تا جایی رو سانسور نکرده باشه! میبینید تو
رو خدا
داره چپ چپ به من نگاه میکنه. به من میگه تو دیوونه ای که
توی این
ولوشو وبلاگ راه انداختی؟ که چی بشه؟ حیف که لذت داشتن دوستایی
که از
راه دور هم نگران حال تو باشن بدون اینکه بشناسنت رو درک نکرده وگرنه
هیچ وقت
این حرفو نمیزد... بهتره تا کتک نخوردم همین جا تمومش کنم...
یه
عالمه حرف داشتم براتون ولی حیف که نمی تونم بگم... آخه حالا اگه مامان
از
بیرون بیاد و ببینه من خواب نیستم و دارم کار غیر قانونی میکنم دیگه حسابم
با کرام
الکاتبینه... امیدوارم که تنتون همیشه سالم باشه. خداحافظ تا بعد.........

