تبليغاتX
می نویسم پس هستم -

دوشنبه دوازدهم فروردین 1387

 

" سرنوشت "


همیشه اینگونه بوده است. کسی را که خیلی دوست داری زود از دست می دهی

پیش از آنکه خوب نگاهش کنی. مثل پرنده ای زیبا بال می گیرد و دور می شود.

فکر می کردی می توانی تا آخرین روزی که زمین به دور خود می چرخد و

خورشید از پشت کوه ها سرک می کشد در کنارش باشی. هنوز بعضی از

حرفهایت را به او نگفته بودی, هنوز همه ی لبخندهایت را به او نشان نداده بودی.

همیشه اینگونه بوده است کسی را که از دیدنش سیر نشدی زود از دنیا می رود...

وقتی به خودت می آیی که حتی ردی از او در خیابان نیست. فکر میکردی میتوانی

با او به همه ی باغ ها سر بزنی و خرده های نان را به مرغابی های آبی تنها بدهی.

هنوز روزهای زیادی باید با او به تماشای موجها می رفتی. هنوز ساعت های

صمیمانه ای باید با او اشک می ریختی. همیشه اینگونه بوده است. وقتی دور و برت

پر است از نیلوفرهای آبی , خواب های بی رویا و آیینه های بی تاب, وقتی از هر

روزی بیشتر به او نیاز داری ناباورانه او را در کنارت نمی بینی. فکر میکردی دست

در دست او خنده کنان به آن سوی نرده های آسمان خواهی رفت.هنوز پیراهن

خوشبختی را کامل بر تن نکرده بودی.هنوز ترانه های عاشقی را تا آخر با او نخوانده

بودی.همیشه اینگونه بوده است. او که می رود, او که برای همیشه می رود تو آنقدر

تنهامی شوی که نام روزها را فراموش می کنی. از عقربه های ساعت میگریزی و هیچ

فرشته ای به خوابت نمی آید. احساس می کنی به دره ای تهی از باران و درخت سقوط

کردی. احساس می کنی کلمات لال شده اند, پلها فرو ریخته اند, کفش ها پاره شده اند,

دستها یخ زده اند و پروانه ها سوخته اند. راستی اگر او هنوز نرفته است, اگر هنوز باد

شمع هایت را خاموش نکرده است, اگر هنوز می توانی برایش استکان چای بریزی و

غزلی از حافظ بخوانی, قدر تک تک نفسهایش را بدان و به فرشته ای که می خواهد او

را از زمین به آسمان ببرد,بگو: " تو را به صدای گنجشک ها و بوی خوش آرزوها

سوگند می دهم او را از من مگیر "...

 

اگه قشنگ نبود ببخشید. آخه از این دل غمگین و فکری خسته چیزی از این بهتر تراوش

نمیشه. خیلی دلم گرفته....... دیشب با خبر شدم که یکی از دوستانی که طی مدت بیماری

باهاش آشنا شده بودم پر کشید ورفت...اسمش سحر بود ولی سرطان خون باعث شد که

در 23 سالگی غروب کنه...آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

نوشته شده توسط زینب در 13:3 |  لینک ثابت   •