جمعه شانزدهم فروردین 1387
"مهمونی دل"
گفته بودی حرف نگفته ای
رو بگم که تا حالا فرصتش نشده برای کسی بازگو کنم.
چی بگم که دلم خیلی
پره... راستش فرصت بود ولی من شرم داشتم که بگم. ولی
حالا که آب از سرم گذشته
و دیگه دلیلی نمی بینم برای حبس کردن این بغض تلخ
و سنگین تو گلوم...آخه
دارم خفه میشم..."از بچگی وقتی زبون باز کردم بهم یاد
دادن که فقط بگم:مامان. اون وقت ها فکر می
کردم که لابد همه ی بچه ها مثل من
هستن یعنی
تموم دنیا خلاصه میشه توی همین یک کلمه و بس...روزها گذشت...
کمی بزرگتر
شدم... خوب که به دور و برم نگاه کردم دیدم نه! بچه های دیگه بجز
مامان یک
کلمه ی دیگه رو هم مدام تکرار می کنن:بابا. از مامان پرسیدم: پس
بابای من
کجاست؟؟؟ دیدم مامان بغض کرد,چشماش پر از اشک شد وگریه کرد.
ترسیدم...
فکر کردم حرف بدی زدم...منم گریه کردم. مامان اشکامو پاک کرد.دستمو
گرفت و بردم
یه جایی و بهم گفت:"اسم اینجا گلزار شهداست..."من نفهمیدم اینی
که گفت یعنی
چی! باز هم رفتیم جلوتر تا اینکه رسیدیم به یه سنگ قبر که میگفتن
بابا اون زیر
خوابیده...باز هم نفهمیدم...خب اگه خوابیده چرا بیدار نمی شه؟ اصلا
چرا نمیاد خونه
پیش ما بمونه؟ هوا بارونی بود... هیچ سایه بونی بالای قبر بابا نبود.
به مامان
گفتم: خب بابا گناه داره, اینجوری زیر بارون خیس می شه... بهش بگو
با ما
بیاد خونه! این بار هم نفهمیدم که مامان داشت گریه میکرد یا قطره های بارون
بود
که صورتشو خیس کرده...روزها همینجوری از پی هم می رفتن تا اینکه یه
روز شنیدم
بچه ها میگن بابای لیلا مرد.لیلا تا چند روز مدرسه نیومد. وقتی هم اومد
همش
گریه می کرد.بهش گفتم:چرا گریه می کنی؟جواب داد:آخه بابام مرده.من خیلی
دوستش
داشتم.بعدش یهو زد زیر گریه.همش داشتم به این حرفش فکر می کردم که
"خیلی
بابامو دوست داشتم" ولی من هیچ احساسی نسبت به بابای خودم نداشتم.
دوستش نداشتم هیچی. تازه ازش متنفرهم بودم که چرا منو مامانو تنها گذاشت و رفت
تا مامان این همه
غصه بخوره و من حسرت.تازه معنی واقعی مرگ رو فهمیدم.با خودم
گفتم:پس بابای
منم مثل بابای لیلا مرده...ظهر که برگشتم خونه از مامان پرسیدم: بابا مرده
مرده آره؟دیدم
مامان اخم کرد و جواب داد: بابا همیشه زنده است.بعد دستشو گذاشت روی
قلبمو گفت:اون
همیشه اینجاست.خیلی خوشحال شدم که فهمیدم بابا همیشه پیش منه.
اونروز حرف مامانو
باور کردم ولی امروز می فهمم که مامان به من دروغ گفته بود.چه فرقی
می کنه که بابای
من چه جوری مرد و بابای لیلا چه جوری؟ چه فرقی می کنه که بابای من
شهید شد ومرد و
بابای لیلا سکته کرد و مرد؟ هیچ فرقی نمی کنه...اگه این جمله حقیقته
که شهدا همیشه زنده
هستند پس چرا من اینقدر تنهام؟چرا نمی تونم بغلش کنم و از
دردهام براش بگم؟چرا توی
بدترین شرایط جای دستهای گرم و چشمهای مهربونش باید
خالی باشه؟ چرا؟چرا؟چرا؟

