تبليغاتX
می نویسم پس هستم -

چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387

"بیا تا قدر یکدیگر بدانیم

که تا ناگه زیکدیگر نمانیم

غرض ها تیره دارد دوستی را

غرض ها را چرا از دل نرانیم؟

کریمان جان فدای دوست کردند

سگی بگذار ما هم مردمانیم

کی خوشدل شوی از من که میرم؟

چرا مرده پرست و خصم جانیم؟

چو بعد مرگ خواهی آشتی کرد

همه عمر از غمت در امتحانیم

کنون پندار مردم آشتی کن

که در تقدیر ما چون مردگانیم"

 

سلام. دلم واسه ی همتون تنگ شده بود...خیلی... از خدا که پنهون نیست از شما

چه پنهون که هفته ی خیلی بدی بود. وحشتناک بود. ولی به هرحال گذشت...حالا

خوبم. یعنی فکر نکنم که از این بهتر بشم.توی این یک هفته ایی که بیمارستان

بودم تجربه ی تلخی داشتم.هم اتاقیم یه زن بود که فقط یک سال از ازدواجش

گذشته بود. البته هردوخانواده با ازدواجشون مخالف بودن ولی علیرغم تمام

مخالفت ها بالاخره اون دوتا به هم می رسن...اما خانواده ی دختره اونو از

خودشون طرد می کنن.باباش از ارث محرومش میکنه و اجازه نمی ده که

دیگه پاشو بذاره توی خونه اش...مامان بیچارش هم این وسط گیر افتاده بود

که چه کار کنه...به هرحال مدتی میگذره. زندگی خیلی خوبی با شوهرش داشته.

همدیگه رو خیلی دوست داشتن. خلاصه اینکه از کاری که کرده بودن اصلا احساس

پشیمونی نمیکردن تا اینکه... یه روز حدود شش ماه پیش صبح که پا میشه می بینه

سرش خیلی گیج میره, حالت تهوع و سردرد هم که افتاده بود به جونش. اول فکر

کرد که شاید بارداره. با هم میرن دکتر و تست حاملگی میده...جواب منفی بود...

تعجب کرده بودن که پس این حالت هایی که بهش دست میده واسه ی چیه. باز هم

چندتا آزمایش دیگه و بالاخره متخصص مغز و اعصاب و جواب نهایی... یک تومور

بدخیم زیر مخچه...عمل جراحی...در آوردن تومور...فقط مادر پنهانی تونست بیاد

عیادت دخترش...پدر با اینکه می دونست دخترش توی بستر بیماری افتاده اما باز هم

نیومد...دختر دلتنگ پدر میشه, بهش زنگ میزنه...اما پدرش جوابشو نمیده و گوشی رو

توی صورت دخترش قطع میکنه...دختر غصه دار میشه, گریه میکنه...بالاخره حال دختر

رو به بهبودی میره و دوباره برمیگرده سر خونه و زندگیش... شوهرش براش جشن

میگیره...یه جشن دو نفره...مدتی رو با هم میرن سفر...دوباره زندگی به حالت عادی

برمیگرده تا اینکه روز شنبه دوباره حالش به هم میخوره و مجبور میشه برای یکسری

آزمایشات بستری بشه... و این شد که ما دوتا هم اتاق شدیم...دکتر تشخیص داد که هنوز

قسمتی از تومور توی مخچه باقی مونده و باید دوباره عمل بشه... قرار بود تا روز سه شنبه

 که برای عمل اعزام میشه تهران توی همون بیمارستان بستری بمونه...مادو شب هم اتاق

بودیم...تنها ملاقات کنندش شوهرش بود...همین و بس... پدر نیومد و نگذاشت که مادر هم

بیاد دیدن دخترش... غافل از اینکه... شب دوشنبه بود.دو شب قبل ما تا صبح با هم حرف

می زدیم...اما اون شب دیدم معصومه حالش زیاد خوب نیست.بهش گفتم که میخوای پرستار

رو خبر کنم که بیاد...گفت نه... فقط شماره ی محمود رو واسم بگیر...میخوام باهاش حرف

بزنم...شماره رو واسش گرفتم.کلی با هم حرف زدن ولی معصومه اصلا بهش نگفت که

حالش بده.فقط گفت"به بابام بگو همیشه چشم انتظارش بودم ولی نیومد. از بابا خواهش

کن که منو ببخشه. من نمیخواستم اینجوری بشه.فقط دوست داشتم زندگی کنم.گریه کرد.

معلوم بود که شوهرش از حرفهای همسر محبوبش بی تاب شده.آخه معصومه همش

میگفت"به خدا هیچی نیست.فقط دلم خیلی گرفته همین"صدای پای پرستار مزاحم رو از

دور شنیدم که داشت میومد طرف اتاق ما...به معصومه اشاره کردم که پرستار داره میاد.

اونم هول هولکی به محمود گفت که "خیلی دوستت دارم.به محض اینکه تونستم دوباره

زنگ میزنم..."تلفن رو قطع کرد. ما هم خودمونو زدیم به خواب. من واقعا خوابم برد.

فکر کنم که یه دو ساعتی خوابیدم. ولی یهو از خواب پریدم. معصومه رو نگاه کردم.

دیدم تکون نمیخوره. با خودم گفتم که حتما اونم خوابش برده...اما من دیگه نتونستم

بخوابم...اتاق تاریک بود. نمی دونم چرا یهو نگرانی افتاد به جونم. پاشدم رفتم چراغو

روشن کردم... دیدم معصومه اصلا تکون نمیخوره...خیلی ترسیدم... رفتم بیرون و به

پرستار خبر دادم. اونم رفت طرف معصومه. بعدش یهو دیدم خیلی سریع خودشو رسوند

به تلفن و به دکتر زنگ زد که بیاد. چند دقیقه ی بعد دکترها و پرستارها مثل مور وملخ

ریختن توی اتاق...دستگاه شوک... منم وقتی دیدم اوضاع اینجوریه رفتم به محمود زنگ

زدم که زود خودتو برسون...بالاخره باید یکی پیشش باشه یانه؟ نیم ساعت بعد محمود

با سر و وضعی آشفته رسید بیمارستان ولی دیگه کار از کار گذشته بود...معصومه مرده

بود...محمود حالش بد شد...من تا اون روز ندیده بودم مردی از خبر مرگ حتی عزیزترین

کسش اینجوری بشه...به هر حال دیدم محمود نقش زمین شد و دوتا پرستار  اومدن و

اونو با خودشون بردن...من هنوز گیج بودم...آخه همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاده بود.

پرستار به خونه ی پدر معصومه زنگ زد تا خبرو بهشون بگه... یک ساعت بعد مادر و

پدر معصومه اومدن بیمارستان... دلم میخواست بلند بشم و با مشت و لگد بیفتم به جون

بابای معصومه و بهش بگم پس تا حالا کجا بودی؟خیلی خودمو کنترل کردم که هیچی نگم.

منتظر بودم تا ببینم چی کار میکنه... مامانش که مثل دیوونه ها خودشو میزد به در و دیوار

و موهاشو میکشید و همش میگفت: صابر خدا لعنتت کنه که نذاشتی دخترمو ببینم.........

میدونستم اسم بابای معصومه صابره... مامانه رو بردن بیرون تا بهش مسکن بزنن.

اما بابای معصومه عین برق گرفته ها بود... بی حرکت نشسته بود بالای جنازه و

هیچی نمی گفت. یک ساعت اینجوری گذشت تا اینکه وقتش رسیده بود تا جنازه رو ببرن.

دوتا پرستار اومده بودن تا سرم و بقیه ی وسایل رو ازش جدا کنن. تا اینکارو کردن یهو

دیدم بابای معصومه زد زیرخنده!!! اینقدر خندید تا آخرش شروع کرد به گریه کردن...

هی می خندید...هی گریه می کرد... من داشتم از ترس میمردم... بعدش بلند شد و به طرف

یکی از پرستارها حمله کرد و بهش گفت که تو حق نداری به دختر من دست بزنی...

بعدش هرچی دم دستش بود زمین زد و شکست...هیچ کس جرئت نمی کرد بهش نزدیک

بشه. به حراست خبر داده بودن ولی اونا هنوز نیومده بودن... آخر سر هم نشست زمین و

شروع کرد خودشو زدن...بعدش هم خودشو پرت کرد روی دخترشو نمیذاشت اونو ببرن.

محکم گرفته بودش توی بغلش و نمیذاشت کسی بهش نزدیک بشه.بالاخره این ماجرا حدود

دو ساعت طول کشید تا اینکه یکی از پرستارهای مرد سریع رفت طرفشو بهش یه آمپول

بیهوشی زد و منتقلش کردن بخش بیماران روانی...

حتما شما هم مثل من از این اتفاق ناراحت شدین. ولی اینو نوشتم تا از شما خواهشی

بکنم اون هم اینه که با هرکسی که قهرین یا ازش کینه به دل دارین حتی اگه مطمئن

هستین که خودتون بی گناهین و اون گناهکار در اولین فرصت باهاش آشتی کنین

قبل از اینکه خیلی دیر بشه چون با عذاب وجدان نمیشه کاری کرد...

 

نوشته شده توسط زینب در 14:21 |  لینک ثابت   •