تبليغاتX
می نویسم پس هستم -

یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387

" خیانت "

دستانم را در دستانش گرفت, چشمانش را به چشمانم دوخت, خیره شد به

لبهایم و منتظر ماند تا کلامی با او سخن گویم...اما من هیچ نگفتم.کوچه ی

بن بست عاشقی پیش رو و دشت پهناور رهایی پشت سر...غروب پاییز بود

و نوای دلنشین کلاغ ها در گوشهایم طنین انداخته بود!!! نوای دلنشین؟؟؟

آری از نقطه ی آغاز عشق, گوش خراشترین صداها نیز گویی نغمه ملکوتی

است که بر دل و جان می نشیند...لب باز کرد و گفت:" تو پری کوچک دریای

غمگین قلب من هستی.بیاو سبوی غم بشکن و بلور شادی بنشان در کنج این

دل خسته." گفت:"تو را سوار میکنم به روی آن ابر پنبه ای سفید, برایت

نسیم میشوم و ابرک کوچک را همچون سواری که اسب بادپایش را هی میکند

به پیش میرانم تا دوش به دوش هم هجرت کنیم به سرزمین عاشقان...به او گفتم

"سرزمین عاشقان؟ براستی چنین سرزمینی هم وجود دارد؟" لبخند زد و گفت

"آری هست, هست. تو فقط پا به پای من بیا. بیا تا از این شهر مرده رها شویم,

شهری با آدمیان دلمرده و سنگی, آسمانی خاکستری, خانه هایی بی روح,شبهای

دلتنگی و فراغ...بیا" نور امید در دلم جوانه زد. با خویشتن خویش فکر کردم که

میروم, با او میروم...تا هرجا که خواست.به هرجا که شد.تاب ماندن در این دیار

شب زده را نداشتم.باید رها می شدم از این سکون تلخ کشنده. باید رود می شدم

و می رفتم. از پای کاج های بلند, از میان دشتهای پرگل و شاید هم از درون جنگل

تاریک دهشتناک میگذشتم...ولی می دانستم که عاقبت روزی خواهد رسید که مادر

خود دریا را در آغوش گیرم و آن روز وصال  خواهد بود... چشم از او برگرفتم

و به آسمان نگریستم. هنوز شب بود, اینجا همیشه شب است...او هنوز به من زل

زده بود, منتظر بود, منتظر پاسخی از سوی پری دریای قلبش... من نیز لب باز

کردم. می خواستم به او بگویم که با تو خواهم ماند تا انتهای دلداگی... اما ناگهان

صدایی به گوشم رسید. کوچه باغ تنهایی ما را چه کسی یافته بود؟! صدای خش خش

برگهای پاییزی را که زیر پاهای رهگذر له میشدند می شنیدم. گویی فریاد می زدند و

کمک می خواستند. رو برگرداندم تا ببینم چه کسی خلوت پاک ما را به هم زده. اوه

او کیست؟ ساحره ای را می بینم با چشمانی افسونگر. به محبوب من می نگرد, لبخند

پر فریبش را نثار او کرد و دستان شیطانی اش را به دستان او پیوند زد... محبوب من

جادو شده بود. دستان مرا رها کرد, بر لبانش مهر خاموشی زد و به او پیوست...

میخواستم به او بگویم پس چه شد آن همه حرف های دلربا؟ سرزمین عاشقان را, راه

کجاست؟اما حتی فرصت, آه, فرصت...آری فرصتی باقی نمانده بود تا به او بگویم:

 "محبوب من, بدرود"

من هنوز در کوچه باغ خاطره ها تنها ایستاده ام و به کوچه ی بن بست خیره شده ام

اما...اما می دانم که او دیگر باز نمی گردد... چه می شنوم؟ اوه صدای گوشخراش

قناریها آزارم میدهد!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده توسط زینب در 19:35 |  لینک ثابت   •