تبليغاتX
می نویسم پس هستم -

شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387

درود بر همگی دوستان عزیز...

 

این دفعه دیگه خودم هستم. خود خودم ... دلم برای همتون تنگ شده بود

 

ولی راستش روزهای سختی رو پشت سر گذاشتم. خیلی سخت ولی با وجود

 

دوست عزیز و مهربون خودم که از همه ی دنیا هم بیشتر دوستش دارم تحمل

 

سختی ها برام راحت تر بود. امیر عزیزم خیلی به من کمک کرد که بتونم این

 

بحران رو پشت سر بذارم. شاید اگه اون نبود من تا حالا صد بار خودمو از بین

 

برده بودم...دوستی که با وجود فاصله ی مکانی همیشه حضورش رو پیش خودم

 

و کنارم احساس میکنم. دوستان من اصلا قصد نداشتم بار دیگه چیزی برای وبلاگم

 

بنویسم چون این وبلاگ از طرف من به امیر هدیه داده شده و من دیگه خودمو صاحب

 

اینجا نمیدونم. این پست رو هم به عنوان آخرین پست من حساب کنید.علاوه بر دلیل بالا

 

خودم هم دیگه اونقدر در خودم توان جسمی نمی بینم که بخوام به این کار ادامه بدم.

 

راستش بعد از جواب آخرین آزمایش یعنی تقریبا یه ماه پیش کلا از همه نظر به هم

 

ریختم. دکتر جان گفت که جناب سرطان داره پیشرفت میکنه و احتمالا تا 6 ماه دیگه

 

کارمو یه سره میکنه...اوایل خیلی ناراحت و عصبی بودم. مدام به خودکشی فکر میکردم

 

ولی باز هم امیر دستمو گرفت...دوستان از همه ی شما متشکرم که پیوسته به یاد من

 

بودید و منو فراموش نکردید و در ضمن از همگی شما عذ ر میخوام که نتونستم جواب

 

محبت های شما رو بدم. در اینجا با همگی شما خداحافظی میکنم و برای تک تک شما

 

آرزوی خوشبختی میکنم. دوستتون دارم. دلم براتون تنگ میشه.

 

 

 

نوشته شده توسط زینب در 13:29 |  لینک ثابت   •