تبليغاتX
می نویسم پس هستم - اشک نمیگذاره بنویسم

دوشنبه هفدهم تیر 1387

اشک نمیگذاره بنویسم

 

درود بر دوستان

 

دوستان به بزرگی خودتون ببخشید که من اینقدر دیر میام این جا رو به روز میکنم ..
بچه ها خوشبختانه مامان زینب طی یه عمل سخت که روی مغزش انجام شد به زندگی برگشت٬ البته یه ۲ هفته ایی میشه..

دوست دارم این جا یه یه چیزایی بگم ولی میترسم زینب بیاد بخونه و ناراحت شه .. آخه نباید اعصابش تحریک بشه.. خدا کنه دیگه این جا رو نخونه 
میخوام بگم تا به حال توی زندگیم کسی رو به اندازه زینب دوست نداشتم
میخوام بگم نمی تونم بدون اون ادامه بدم
میخوام بگم که روحم خسته است
میخوام بگم که با  sms هاش زندگی میکنم از خواب بیدار میشم .. میخوابم ..رویا میبینم
عاشق صداشم .. عاشقشم
من لیاقت زینب رو نداشتم ..
کاش توی یه موقعیت دیگه باهاش آشنا میشدم ..
کاش یه جای دیگه٬ یه وقت دیگه ٬ این جوری حداقل بیشتر می تونستم بهش کمک کنم
زینب بخاطر تشتج های متعدد قطع نخاع شده.. دیگه نمی تونه راه بره..آه

زینب چند روز پیش آخرین آزمایش تکه برداریش رو انجام داد ٬ جواب آزمایش خیلی مهلک بود ٬
نمی تونم بغضم رو فرو ببرم..نمی تونم اشک هام رو پنهان کنم...نمی تونم دردهام مثل همیشه قورت بدم ..

بهم گفت جواب آزمایش چی بوده بهش گفتم که فقط به یه دکتر اکتفا نکنن اونم دکترای اونجا ..
دیشب وقتی بهم sms داد بهم گفت جواب آزمایشش رو برای یه دکتر توی آلمان و یه دکتر توی تهران فکس کردن ٬ اون ها هم همین نظر رو داشتند ٬ زینب کمتر از یکماه وقت داره یا حداکثر یک ماه ٬
این خرچنگ لعنتی .. این سرطان لعنتی تو تمام جونش ریشه دوونده

بهتون گفته بودم که من و زینب با هم ازدواج کردیم ؟
توی یکی از روزهای بهاری اردیبهشت ماه ٬من از زینب درخواست ازدواج کردم
زینب هم پذیرفت..
مهرش هم جون من شد ٬ آره جونم رو مهرش کردم..

دیگه نمی تونم ..
 دیگه نمی تونم بنویسم ..
               اشک نمیگذاره بنویسم

 

 



 

 

 

نوشته شده توسط زینب در 11:48 |  لینک ثابت   •