تبليغاتX
می نویسم پس هستم - دوستان واقعیه من

یکشنبه سی ام تیر 1387

دوستان واقعیه من

 

 

درود دوستان

قبل از هر چیز باید از همتون تشکر کنم. واقعا از همه ی شما دوستان سپاسگزارم.همه شما دوستای مهربونه من و زینب هستید.با شما اصلا احساس دلتنگی و تنهایی نمی کنم.

حتما این ضرب المثل رو شنیدید که میگه : هرچی سنگه جلوی پای لنگه

از همون اولی که با زینب آشنا شدم شاهد بد بیاری ها و اتفاقات بد و بسیار ناگواری که براش می افتاد بودم ..خیلی سخته٬ اونم توی این حال و روزی که عشق من داره٬ آخه این اتفاقات برای یه آدم معمولی غیر قابل تحمله چه برسه به زینب من با این حال و روزش٬ یه دفعه به شوخی ازش پرسیدم فیلم طالع نحس رو دیده یا نه ؟

بزارید بشمارم اصلا از اول تا آخر ٬ البته خیلی مهم هاش رو مینویسم :

۱. در گذشت مادر بزرگ زینب اولیش بود.

۲.تصادف مادر زینب و رفتنش به کما ٬ واقعا توی این یکی خیلی شانس آوردیم که اتفاق ناگواری پیش نیومد و بعد از یه عمل سخت همه چی روبه راه شد.

۳.تصادف یکی از بهترین دوستای زینب توی ماه عسلش در خارج از کشور که این یکی هم خوشبختانه فرجام خوشی داشت.

تازه خیلی از اتفاق های دیگه رو به دلایل مختلف نتونستم بنویسم

فکر میکنید بعدیش چیه ؟ ها ؟ بعدیش اتفاق افتاده .. اگه نوشته های قبلی زینب رو به خاطر داشته باشید درباره پسرخاله اش علی نوشته ٬ علی همون کسی که از بچگی با زینب بود ٬ زمزمه های نامزدیشون قبل از بیماری زینب بود ٬ بعدش هم اتفاقاتی افتاد که نمی خوام بگم چون کاملا شخصیه ٬
زینب و علی همیشه با هم بودند و همدیگر رو دوست داشتند ٬ اما بعد از بیماری زینب٬ به دلایلی مجبور شدند از هم فاصله بگیرند.

علی فروردین امسال با دختر یکی از استادهاش ازدواج کرد٬ بعدش هم یه سری مشکلات خانوادگی براش پیش اومد و خیلی چیزهای دیگه ٬ تا این که چند روز پیش خودکشی کرد ٬ تا دیروز صبح بیهوش بود و بعدش هم فوت کرد. امروز صبح مراسم خاکسپاری علی انجام شد.

دیروز ساعت ۷:۵۰ دقیقه بود که زینب بهم sms داد که : Ali mord

منم در جواب بهش یه sms دادم و تسلیت گفتم .. جوابی نداد ٬ من رفتم دانشگاه ٬ تا ساعت ۳ بعد از ظهر که دیدم خبری از زینب نیست ٬ sms دادم دختر دائیش سارا جواب داد ٬ گفت که زینب شکه شده ٬ توی تخت خوابش نشسته و همین جوری به یه جایی خیره شده نه غذایی میخوره نه آب و نه حرف میزنه ٬ حتی گریه هم نمیکنه ٬ مثل مجسمه شده ٬ بهم پیشنهاد داد که به زینب زنگ بزنم تا شاید بتونم باعث بهتر شدنش بشم ٬

زنگ زدم ٬ سارا گوشی رو دم گوش زینب نگه داشته بود ٬ زینب حتی نمیتونست گوشی رو جلو گوشش نگهداره ٬ من فقط صدای نفس نفس زدن زینب رو میشنیدم ٬ شاید ۲۰ دقیقه من فقط پشت سر هم حرف میزدم ٬ من فقط صدای نفس نفس زدن تند و پشت سر هم زینب رو میشنیدم ٬ زینب بعد ۲۰ دقیقه تونست یه جمله بگه ٬ خوشحال شدم ٬ همین کافی بود برام ٬ باید گریه میکرد٬ نباید تو خودش میریخت٬ آخه زینب نباید هیجان زده بشه ٬ دیگه نباید تشنج کنه ٬ نباید ٬

زینب حالش خیلی بده ٬ خیلی ٬ نمی تونه فراموش کنه ٬ خیلی سنگینه براش٬ علی رو دوست داشت و من برای این دوست داشتن ارزش قائلم٬

از همه شما ممنونم دوستان٬ اگه شما نبودید من چیکار میکردم آخه ؟
ببخشید دیر آپ میکنم

دوستتون دارم

نوشته شده توسط زینب در 13:48 |  لینک ثابت   •